
یکی برای علی ماند و آن یکی همه بود اگر چه لشگرِ دشمن چهل نفر دارد صدا زد أشهدُ أنَّ علی ولیُ الله ولی دریغ که این شهر گوشِ کر دارد عقیقِ سرخ ز آتش نداشت واهمهای کسی که کفوِ علی میشود جگر دارد بگو به شعله، چه وقتِ دخیل بستن بود هنوز چادر او کار با بشر دارد بگو به میخ، که این کعبه را خراب نکن غلاف کاش از این کار دست بردارد کنیزِ خانهی او خاک را طلا میکرد سقیفه را بنگر فکر سیم و زر دارد *** بیا رزم مرا ضربالمثل کن تمام ظرفهایم را عسل کن برای آن که از دستت نریزم مرا آهسته آهسته بغل کن گل پژمرده، پژمردن ندارد زِ پا افتاده پا خوردن ندارد مرا بگذار عمو بگرد خیمه تن پاشیده که بُردن ندارد بردنت تا به حرم سختتر از اکبر شد برسم تا به دَمِ خیمه تو بیسر شدهای به گمانم که اباالفضل زمین افتاده به قد و قامت عباس برابر شدهای مکش انقدر دو تا پاشنهی پا به زمین باعث هلهله و خندهی لشکر شدهای روی دستم بدن توست و یا مومِ عسل حسن جان، حسن جان... *** یه کوچه، همه زندگی ما رو زیر و رو کرد یه کوچه، که ما رو با نامرد شهر روبهرو کرد یه کوچه، که یادش باید مرگو باز آرزو کرد یه نامرد به ما توی این کوچه بد کرد یه نامرد رسید راهو روی ما سد کرد یه نامرد گل یاسِمون رو لگد کرد *** حسین میشنوم هر چه یا حسن گویم دو کوه هست، ولی کوه بیصدا حسن است حسین نهی به قاسم دهد حسن دستور زِ من بپرس که سلطان کربلا حسن است