
هم زِ صبح بهار با زهراست گردش روزگار با زهراست دو جهان خالقش خداست ولی همهی اختیار با زهراست خلق هستی زِ یُمن بودن اوست این همه اعتبار با زهراست به کریم کریمها سوگند کَرَم بیشمار با زهراست در نجف میهمان فاطمهای برکت آن دیار با زهراست به علی میخورم قسم در جنگ قدرت ذوالفقار با زهراست مرتضی بود و یک دل عاشق آن دل بیقرار با زهراست ماجرای فدک گذشت و هنوز بعد از آن چشم تار با زهراست روز آخر به فضّه گفت امروز بین این خانه کار با زهراست *** کفنم ببر ولی طفل بیکفن را بیاور ای فضّه از میان امانتیهایم پیرهن را بیاور ای فضّه روز آخر کنار بستر خود میزنم بوسه نور عینم را با همین بازوی وَرَم کرده بغلش میکنم حسینم را به علی گفتهام برای حسین سایه در آفتاب بگذارد نیمهشبها کنار بالین پسرم ظرف آب بگذارد به خدا بیوضو در این مدت نزدم شانه گیسوی او را آه باور نمیکنم هرگز برسد دست شمر بر موی او گفتم امروز نان درست کنم، خسته رفتم دوباره پای تنور ناگهان تا تنور روشن شد، یادم افتاد روضههای تنور یادم افتاد خانهی خولی، حق بده گر دلم کباب شود خانهی کجا، حسین کجا، کاشکی خانهاش خراب شود گریه کردم به غربتش دیشب، تا سحر سوختم برای حسین با همین دست ناتوان خودم، پیرهن دوختم برای حسین کفنش را به زینبم دادم، حرفهای نگفته را گفتم تا سه ساعت برای دختر خود، از غم و رنج کربلا گفتم گفتم ای میوهی دلم زینب، کربلا باش یار و یاور او ظهر روز دهم به نیت من، بوسهای بزن به زیر حنجر او چقدر دیر آمدم ای دادی، چکمهها رد شدن از رویت نیزهداری میان این همه زخم، پیله کرده به زخم پهلویت عطش افتاده بود بر جگرت، آسمان مثل دود میدیدی خواهرت را محاصره کردن، خواهرت را کبود میدیدی دست و پا گیرِ سر بریدن بود، گفت بیرون کنید این زن را با ته نیزه و غلاف زدن، به سر و صورتش چنان زخم را پیرهن دوختی به جای کفنش ولی حیف درمیارن از تنش ده تا اسب لعنتی دَمِ غروب زنده زنده رد میشن از روش میدونی نعل با بدن چه میکنه؟ با یه جسم بیکفن چه میکنه؟ میدونی یکی رو سینهات بشینه وقت دست و پا زدن چه میکنه؟ *** غصهی دوری او را تو نخور، میبینیاش قتلگاهش را تو قبل از من زیارت میکنی ده نفر آمد به گودال، مادرش از حال رفت با سُم اسبانشان بر جسم بیجان میزدند زجر کُش کردند او را در میان قتلگاه *** جای من هر شب گلوی نور عینم را ببوس هست جای نیزه و خنجر خداحافظ علی از حسن، از ماجرای کوچهها چیزی نپرس میشود حالش از این بدتر، خداحافظ علی *** اشکای چشم حسن فدا سرت زخم رو گونهی من فدا سرت حاضرم به پای تو جونم بدم حالا یه سیلی زدن، فدا سرت *** موحدم را به کوچه بتپرستی زد خدا نبخشدش آن که تو را دو دستی زد به سنگ غسل تنت را کبود میبینم کبودِ ضربهی دست یهود میبینم چه ضربهای زده آن حرامزادهی پست سه ماه رَد امّا هنوز رَدَش هست