
امشب به نخل آرزویم، برگ پیداست در چهرهی زردم، نشان مرگ پیداست دوران هجران، رُو به اتمام است امشب خورشید عمرم، بر لب بام است امشب بیرون بَرید از خانه زینب را که حاشا! مادر دهد جان و کنَد دختر تماشا گویید مولا را، که در مسجد نِشیند جاندادن من را، به چشم خود نَبیند خجلتزده از اشک فرزندان خویشَم اَسما تو تنها وقتِ مُردن باش پیشم چون روز آخر بود، کار خانه کردم گیسوی فرزندان خود را شانه کردم دیدی چه حالی در نمازم بود اَسما این آخرین راز و نیازم بود اَسما آخر نگاه خویش را سویَم بیفکن میخوابم اینَک، پرده بر رویم بیفکن بنشین کناری، نالهای را در خفا زن بانوی مظلومهی خود را تو صدا زن دیدی اگر خامُش به بستر خفتهام من راحت شدم، پیش پیمبر رفتهام من آیَند چون طفلان معصومَم به خانه پُرسند از مادر خبر داری تو یا نه؟ دیدی اگر خاموش و بیتاب است مادر آهسته با آنها بگو خواب است مادر ***** (زهرا مرا تو بدهکار میکنی داری برای دلخوشیام کار میکنی باغ بدون غنچه و گُل، دلنواز نیست ویرانه را به خانهتکانی، نیاز نیست آشفتهخانهی جگرم را چه میکنی؟! خاکی که ریخته به سرَم را چه میکنی؟! زهرا به جای نان، غمِ ما را درست کن) ... (سجّاده بُگشا، وقت نماز است مادر بلند شو، مادر بلند شو) ... (بفرست مسجد آن دو طفل نازنین را کارند بالینم امیرالمؤمنین را) ... (من زمینخوردهترین مرد جهانم، چه کنم؟! در ره مسجد و خانه به زمین خوردم من از همان لحظه شده ورد زبانم، چه کنم؟!) ... (راه را او بسته دید از شش جهت شش جهت میگفت بر او تسلیت داورش شد یاورش، در باورش زانچه میترسید، آمد بر سرش دید شرح حال زهرا، گفتنیست ای زبانم لال، زهرا رفتنیست)
فرزاد یزدیخدا بهشون خیر بده