نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نوشت جات خالی عجب روزی بود معاویه مردم با سَر اومدن توی خونهی هیچکی هیزم نموند با آتیش همه پشتِ در اومدن رُک بگوییم مادر ما سوخت شعله با صورتش، چه بد تا کرد گُل در آتش اگر که جمع شود دیگر آن را نمیشود وا کرد نفَسش رفت تا لگد کوبید فضّه او را دوباره احیا کرد دوّمی داد زد سرِ زهرا یک نفر هم نگفت بیجا کرد! صدف افتاد، گوهرش افتاد نسل سادات لطمه پیدا کرد فاطمه سرِّ هر دو عالَم بود راز را میخِ داغ، افشا کرد ای وایِ من، ای وایِ من زهرا... ***** (نفَس آدم توی دود میبُره خونهم از دودهی هیزُما پُره من همون فاطمهام، پیر نشدم صورتی که میسوزه، چین میخوره) ... (مگه میشه پای غصّههات نمُرد؟! مگه میشه غصّهی تو رو نخورد؟! تو همین که حس نکردی بَسَّمه چه فشاری در به دندههام آوُرد) ... (چه لذّتیست نشستن میان مجلس روضه که جبرئیل در آنجا فِکنده رحل اقامت امروز بزم ماتم زهرا، بهشت ماست این نقد را به نسیهی فردا نمیدهم)
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد