نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از بس صدا زدم ولدی، حنجرهام گرفت شاید محل دهی تو به سوز صدای من هرگز مجال نیست سخن با دهان پُر خونِ لخته مانع است بخوانی برای من * * * * علیاکبر به روی خاک افتاد آسمان آفتاب را گم کرد آنقدر زخم روی زخم آمد که عدو هم حساب را گم کرد جلدِ قرآنِ خویش پیدا کرد پارههای کتاب را گم کرد پسرِ بوتراب بینِ تراب نوه بوتراب را بینِ تراب گم کرد پدر آمد به یاریش برود من بمیرم رکاب را گم کرد * * * * رو به راه نشد، یهجور از پا افتاد که پا نشد از اون روز چشماش دیگه وا نشد واویلا مادرم نشست، چجوری زد که با یه ضرب دست باهم دوتا گوشواره شکست واویلا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد