روایت است که روزی به مسجد کوفه
علی اکبر زادفرجپسندیدن7
بازدید500+
روایت است که روزی به مسجد کوفه رسیده بود حضور پدر، علیاکبر یکی چو باغ گل و دیگری چو شاخهی گل یکی چو شمس فروزنده و یکی چو قمر پدر نگاه به ماه رُخ پسر میکرد پسر به روی پدر داشت هماره نظر در آن میانه علی کرد خواهش انگور ز سیدُالشهدا آن امام جنّ و بشر نبود موسم انگور تا ولیِّ خدا دهد ز مِهر و وفا خوشهای به دست پسر در آن میانه خلایق نظاره میکردند چگونه میشود آرام، آن نکو منظر کنار مسجد کوفه درخت خشکی بود که از گذشت زمانش نه برگ بود و نه بَر امام دست مبارک بر آن درخت نهاد که شد ز معجزه دستش دوباره سبز شجر عیان به شاخهی او گشت خوشهی انگور چه خوشهای که همه حبّههای آن گوهر به دست خویش ورا چید و دانه دانه نمود نهاد در دهن پاک آن نکو منظر نخواست تا که عزیز دلش شود غمگین برای خوشهی انگور حجّت داور فتاد بازم دلم یاد ظهر عاشورا ز لحظهای که علی آب خواست ز آن سرور دو دیده رود و دو لب خشک و تن همه مجروح صدای العطشاش زد به قلب باب شرر نبود قطرهی آبی که تر کند لب او کشید خجلت و آهاش به آسمان زد سر سرشک بود که از دیدهی پدر میریخت گرفت نور دل خویش را چو جان در بر دهان گشود و بگفتا: زبان بیار علی زبان نهاد علی در دهان خشک پدر پدر مکید زبانی که بود چوبهی خشک پسر گرفت لبی کز سرشک بودی تر نگاه زینب کبریٰ به اشک چشم حسین نگاه حضرت عبّاس بر علیاکبر چو جان ز خویش علی را جدا نمود امام تو گویی آنکه زدی مرغ روحش از تن پَر بگفت ای پسرم باز شو سوی میدان که آب بر تو نگه داشته است پیغمبر برو که خواسته از من خدای حیِّ وَدود که پیش دیدهی من مثل گل شوی پرپر برو که منتظرت ایستادهاند سپاه که پاره پاره شود جسمت از دَمِ خنجر هزار حیف از آن مصحف شریف که شد ورق ورق همه از تیر و نیزه و خنجر کسی نبود که زخمی بر آن بدن نزند دلی نبود که سوزد بر او در آن لشکر هزار زخم به یک تن، چگونه شرح دهم؟ هزار قاتل و یک کشته چون کنم باور شنیدهام که کنار نعش او کشید حسین صدای یا ولدی هفت مرتبه ز جگر * * * * از بس صدا زدم ولدی حنجرم گرفت شاید محل دهی تو به سوز صدای من هرگز مجال نیست سخن با دهان پُر خون لخته مانع است بخوانی برای من * * * * میوهی دلم جوونم جون میدی مقابلم یه کاری کن که حل شه مشکلم وای، وای، وای این تن توئه که قتل صبرم کُشتن توئه علی خون من گردن توئه وای، وای، وای میبینی سنگِ دلاشون بلنده بسکه صداشون صدای بابای پیرت گمه توی خندههاشون واویلا، کی خبرت رو حالا بده به اُمِّلیلا، علیِاکبر دنبالت راه افتادم تُو صحرا ای تن اِرباً اِرباً، علیِاکبر * * * * زحمتی دارم اباالفضلم بیا با من بگرد من که خیلی گشتم، بیش از این پیدا نشد او خلاصه آمد و من هم خلاصه چیدمش چیدم اما آن جوان خوش قد و بالا نشد اینکه برگشته حرم بِین عبا بخت من است در میان یک عبا بخت بلندم جا نشد یک پدر میخواستم از او مرا مهمان کند هر چه کردم وا کنم راه گلویش را نشد * * * * بر لبان قاتلت دیدم تبسم آمده اولینبار است زینب بیمعجر آمده * * * * پدر آرامش دنیا، پدر فرزند أعطَینا پدر خون خدا اما پسر مجنون، پسر لیلا به کم قانع نبود اکبر، لبالب گشت از دلبر به یکدیگر رسید آخر، لب رود و لب دریا پسر دور از پدر میشد، مهیای خطر میشد پدر هی پیرتر میشد، پسر میبرد دلها را در این بازار طوفانی، مسلمانانِ مسلمانی مبادا اینکه قرآنی بیفتد زیر دست و پا پسر در خون، پدر جان داد، پسر زخمی، پدر افتاد پسر ناله، پدر فریاد، میان هلهله غوغا پسر از زخم آکنده، پسر هر سو پراکنده پدر چون مرغ پرکنده، از این صحرا به آن صحرا * * * * اینکه چه گذشت بر منو بر جگرم یک روز پدر میشوی و میفهمی