نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شرافت مات تشریفات والای علیاکبر تعالی شمّهای از شأن اعلای علیاکبر معاد پیچش مویش، نماد محشر کبری قیامت جلوهای از قدّ و بالای علیاکبر تجلّیهای پیغمبر در این آئینه بیوقفه حرم را میکند محو تماشای علیاکبر به یک جولان چشمش قلب اردوگاه دشمن ریخت عجب شوری به پا کردهست غوغای علیاکبر نه تنها بهر استقبال از او پیغمبر آمادهست خدا آغوش وا کرده مهیّای علیاکبر غم فرزند سنگین است، تا میشد تحمّل کرد ولی آخر به خاک افتاد بابای علیاکبر به خاک افتاد طوری که همه گفتند: دِق کرده به خاک افتاد بین اِرباً اِربای علیاکبر مسیحاآفرین آهی کشید و از نفس افتاد خدایا کاش امکان داشت احیای علیاکبر (آی مردم بلند گریه کنید که به آقای ما بلند خندیدند) علی را تکّه تکّه از تمام دشت آوردند ولی کامل نشد انگار اعضای علیاکبر تنش را در عبا چیدند، پیش چشم بابایش عمو عبّاس با دیگر عموهای علیاکبر و حالا بین دارُالحرب، دور عمّهی سادات بنیهاشم همه جمعاند، منهای علیاکبر ****** وقت وداع از حرم، نگاه پدرها ملتمسانهتر است پشت پسرها آه، پدرهای خسته، آه، کمرها آه، پسرهای رفته، آه، جگرها میرود و یک صدا به گریه میافتند پشت سرش خیمهها به گریه میافتند کیست که خاکش بوی گلاب گرفته؟ اینکه برایش ملک رکاب گرفته بهر شهادت چنان شتاب گرفته زودتر از دیگران جواب گرفته سرکشی عشق او مهار ندارد بسکه به شوق آمده، قرار ندارد باز نمایان شده جلال پیمبر باز تماشا شده جمال پیمبر سمت عدو نه، علیِّاکبر خیمه میرود از خیمهها، پیمبر خیمه حیدر کرّار شد، زمان خطر گشت لشکر کوفه تمام مثل سپر گشت ریخت بههم دشت را و موقع برگشت ضرب عمودی که خورد، واقعه برگشت خون سرش بر روی عقاب چکید و راه حرم را ندید و شیهه کشید و آن بدنِ از جفا شکستهترین را آن بدنِ له شده به عرشهی زین را بُرد سوی دیگری، شکسته جبین را لشکرِ آماده نیز خواست همین را وای که شمشیرها محاصره کردند از همه سو تیرها محاصره کردند بیخبرانه زدند، بیخبر افتاد خوب که بیحال شد ز پشت سر افتاد در وسط قتلگاه تا پسر افتاد در جلوی خیمهگاه هم پدر افتاد ****** کوچهای باز شد و هر که ز رَه آمد زد ماجرای تو شبیه در و دیوار شده ******* در غربت کوچه، نعرهی مست مزن سیلی به ستارهی من ای پَست مزن برگرد به خانه نامسلمان، برگرد قرآن علیست، بیوضو دست مزن ****** لبی تکان بده، پلکی بههم بزن بابا نفس بکش علیاکبر، نفس بکش پسرم نفس بکش پسرم تا که من فزع نکنم به پیش دیدهی این قوم نشکند کمرم خودت بگو بدنت را چگونه جمع کنم؟ پر از علی شده خاک تمام دور و برم کنار جسم تو باید به داد من برسند تو اینهمه شدهای، من هنوز یک نفرم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد