ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
علی اکبر زادفرجپسندیدن2
بازدید200+
ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان مثل تیری که رها میشود از بند کمان خسته از ماندن و آمادهی رفتن شده بود بعد یک عمر رها از قفس تَن شده بود مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود مست میآمد و رُخساره برافروخته بود روح او از همه دلکنده، به او دلبسته بر تنش دستِ یَدُالله حمایل بسته بیخود از خود، به خدا با دل و جان میآمد زیرِ شمشیر غمش رقصکنان میآمد یاعلی گفت که برپا بکند محشر را آمده باز هم از جا بکند خیبر را آمد، آمد به تماشا بکشد دیدن را معنی جملهی در پوست نگنجیدن را بیامان دور خدا مرد جوان میچرخید زیر پایش همهی کُوْن و مکان میچرخید بارها در دلِ شب یک تنه بیرون آمد رفت از میسره از میمنه بیرون آمد آنطرف محو تماشای علی، حضرت ماه گفت: لا حَولَ و لا قُوَّةَ اِلّا بِاللّه مست از کام پدر، زادهی لیلا مجنون به تماشای جنونش همه دنیا مجنون آه در مثنویام آینه حیرت زده است بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است رفتی از خویش که از خویش به وحدت برسی پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد به تماشای نبرد تو خداوند آمد ناگهان گرد و غبار حرم آرام نشست دیدمت خرّم و خندان، قدح باده به دست زخمها با تو چه کردند، جوانتر شدهای پسرم بیشتر از پیش پیمبر شدهای پدرت آمده در سینه تلاطم دارد از لبت خواهش یک جرعه تبسّم دارد گوش کن خواهرم از سمت حرم میآید ****** سایهی خواهر من را زن همسایه ندید مانده در دایرهی دیدهی لشکر چه کنم؟ موقع جمع تو یک جمع به من خندیدند اِرباً اِربا شده چون برگ خزان میریزی کاش میشد که تو با معجزهای برخیزی باز هم عطر گل یاس به گیسو داری ولی اینبار چرا دست به پهلو داری؟ من تو را در همهی کربوبلا میبینم هرکجا مینگرم جسم تو را میبینم ماندهام خیره به جسمت که چه راهی دارم؟ باید انگار تو را بین عبا بگذارم باید انگار تو را بین عبایم ببرم تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم ****** پدر آرامش دنیا، پدر فرزند اَعطَینا پدر خون خدا امّا، پسر مجنون پسر لیلا به کم قانع نبود اکبر، لبالب گشت از دلبر به یکدیگر رسید آخر، لب رود و لب دریا پسر دور از پدر میشد، مهیّای خطر میشد پدر هی پیرتر میشد، پسر میبُرد دلها را در اين آشوب طوفانی، مسلمانان مسلمانی مبادا اینکه قرآنی بیفتد زیر دست و پا پسر از زخم آکنده، پسر هر سو پراکنده پدر چون مرغ پَرکَنده، از این صحرا به آن صحرا ***** مثل تسبیح چرا یکصد و یک دانه شدی؟ چه به روز سرِ این پیکر تو آوردند لابهلای بدنت تیغ و سنان میبینم چه هجومی سرِ انگشتر تو آوردند هرچه کردم به خدا پیکر تو جمع نشد نیزههاشان چه بلایی سرِ تو آوردند خودت بگو، بدنت را چگونه جمع کنم؟ پُر از علی شده خاک تمام دور و بَرَم کنار جسم تو باید به داد من برسند تو اینهمه شدهای ولی من هنوز یک نفرم ****** جوانان بنیهاشم بیایید علی را بر درِ خیمه رسانید خدا دانَد که من طاقت ندارم علی را بر درِ خیمه رسانم ****** هیچکسی ای وای من نگفت تو کوچه به اون کافر نزن زن و جلوی شوهر الهی زینبت بمیره مردی که هیچ ضربه به پشت کسی نزد زهرایش را جماعتی از پشت میزدند