داشت بالای سر شهزاده جان میداد شاه
علی اکبر زادفرجپسندیدن7
بازدید600+
داشت بالای سر شَهزاده جان میداد شاه زینب آمد بین لشگر دست بر معجر گذاشت گفت یا رب خود تسلّای دلی پر آه باش در کنارم شاهد این لحظه جانکاه باش باز هم در جنگ با شب ماه دارد میرود اکبر است این یا رسول الله دارد میرود ؟ این که دارد سوی میدان میرود جان من است روز عاشورا گمانم عید قربان من است داغ سنگین است اما چون تو میبینی خوش است چون تو میبینی مرا هر داغ سنگینی خوش است تکهتکه میپسندی ساغرم را ای به چشم کشته میخواهی ببینی اکبرم را ای به چشم کیست این که مثل زهرا راه دارد میرود اکبر است این یا رسول الله دارد میرود ؟ بر جبین لشگر کفار چین انداخته عدهای را با نگاه خود زمین انداخته یک نفر فریاد میزد او خود پیغمبر است دیگری فریاد میزد حیدر است این حیدر است او دلش میخواست باشد پیش بابا سربلند آن قدر شمشیر زد، شد ضجه لشگر بلند خواست در آغوش خود گیرد پیمبر را ولی نیزه آمد جای پیغمبر در آغوش علی تا زمین افتاد شهزاده، رسید از راه شاه دید وا کردند روی پیکر او شاهراه این طرف بابای پیرت آه از دل میکشد این طرف قاتل برای کشتنت کِل میکشد دست و پا کمتر بزن، کمتر بگو بابای من قامتت پاشیده از هم خوش قد و بالای من بیتو دیگر موسم پردهنشینی سر رسید عاقبت داغت گوهر را از صدف بیرون کشید عمهای که در تمام عمر خود مستور بود دیدنش از آرزوهای محالِ حور بود دور تا دورش همیشه هالهای از نور بود چشم خورشید از تماشای جمالش کور بود حال بنگر سایه او بر زمین افتاده است *** سایهی خواهر من را زن همسایه ندید مانده در دایرهی دیدهی لشکر *** لحظهی جمعِ تو یک جمع به من خندیدند *** ای خدای من شده آخر تابوتت عبای من تو رو تشییع کردن به جای من وای وای وای میوهی دلم جوونم، جون میدی مقابلم یه کاری کن که حل شه مشکلم وای وای وای این تن توئه که قتلِ صبرم کشتن توئه علی خون من گردن توئه وای وای وای میبینی سنگه دلاشون بلنده بس که صداشون صدای بابای پیرت گُمه توی خندههاشون واویلا کی خبرت رو بده حالا بده به اُمِّ لیلا علیاکبر