نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نویدِ وصل پدر را به کاروان میداد به ماه، ماه روی نیزه را نشان میداد رقیه تولیت آستان رأس شریف به ماه، اذن زیارت بر آسمان میداد هزار حوریه از چادرش زمین میریخت اگر که چادر خود را کمی تکان میداد پدر عقیق یمن را به ساربان بخشید و او النگوی خود را به ساربان میداد گرسنه بود، ولی از کرامتش این بس به دست دشمن خود رزق آب و نان میداد درست لحظهی وصل رقیه و بابا برادرش به روی نیزهها اذان میداد شبانه با لب بابا کمی شکایت کرد چرا که بر لب او بوسه چوب خیزران میداد توان پا شدنش را گرفت سیلیِ زجر وگرنه پیش پدر ایستاده جان میداد * * * * شامیان بیمروت و پستند دهنفر را به ریسمان بستند همه را با شتاب میبردند سوی بزم شراب میبردند من که کوچکتر از همه بودم راه با دست بسته پیمودم بارها بِین رَه زمین خوردم عمهام گر نبود، میمُردم (مرا از کربلا تا شام، زینب زنده آورد وگرنه من کجا و این همه صبر و شکیبایی) * * * * عمه حلالم کن خیلی زحمتت دادم این محبتای تو، نه نمیره از یادم شب آخرمه امشب رسیده جون من بر لب میسوزم در میون تب، عمه بابام داره میاد، موهام پریشونه چشمام مثل دلم یک کاسهی خونه گلبوسهی آتیش گونههامو سوزونده روی دست بیجونم جای سلسله مونده بیتو تنها به سر بردم تو نبودی زمین خوردم مثل یک غنچه پژمردم رُو پلکای ترم ردِّ کبودیه این یادگاریِ دست یهودیه * * * * نمیدانم چرا این زجر نامرد بدش میآید از شیرینزبانی تو را با زخم صورت میشناسم مرا بشناس با قدِّ کمانی نرو دیگر، تو رفتی سنگ خوردیم بیا قولی بده پیشم بمانی چه مویی داشتی بابا زمانی چه مویی داشتم بابا زمانی سرت را سیر دیدم، سیر گشتم تو بودی آن غذای آسمانی نکرده هیچکس غارت پدرجان خودم دادم به آن دختر، اَمانی نفهمد هیچکس بازار رفتم بماند پیش ما راز نهانی اگر مال منی پس پیش من باش چرا دائم به دست این و آنی؟ * * * * حالا که اومدی پیشم، بذار خلوت کنم با تو بذار تعریف کنم بعدش، ببین من پیر شدم یا تو؟ * * * * وارث روی کبود مادرت زهرا منم سفرهداری که گرسنه رفت از دنیا منم بر مزارم آمدی با یک لب بهتر بیا فاتحهخوانِ رقیه، با علیاصغر بیا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد