نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

حالا اومدی، حالا که دیگه رقیه افتاده از پا اومدی حالا که بار سفر بستم از این دنیا اومدی عمو عباسو نیاوردی چرا تنها اومدی؟ بابایی، خیال کردی قهرم حالا اومدی واسه آشتی نمیگی چرا رفتی و ما رو تنها گذاشتی، عزیزم؟ بابایی... از غصه پُرم، خیلی از نبودن داداش علی اصغر دلخورم عمو عباسم نباشه من همش سیلی میخورم افتادم روی زمین ولی نیفتاده چادرم بابایی، رقیه بمیره که بالای ابروت کبوده مگه گریه کردی که این جور سر و روت کبوده؟ عزیزم بابایی...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد