
سر سفره به غذا که نظرش میافتاد فکر اطفال گرسنه به سرش میافتاد شیرخواره، بغل تازه عروسی میدید یاد لالای رباب و پسرش میافتاد گِله میکرد زِ چشم بدِ بازاریها سر بازار همین که گذرش میافتاد گوسفندی، جلویش ذبح شد و رفت از حال به دلش روضهی ذبح پدرش میافتاد **** نبین الان گرسنمه، عالم روزیخورمه دخترِ شامی من مَلَک مراقب چادرمه **** راستی خبردار شدی تب کردم؟ راستی لاغریِ من به نظر میآید؟ راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست؟ سر که آشفته شود حوصله سر میآید راستی عصر به یادت دَم چادر گفتی دخترِ من به تو چادر چقدَر میآید! **** این چهل سال فقط سینه زد و گفت: حسین یاد گودال فقط سینه زد و گفت: حسین یاد روزی که زِ خیمه نگران زد بیرون با عصا، گریهکنان، سینهزنان زد بیرون بیرمق جانب گودال نظر میانداخت دید با یک سرِ آشفته سنان زد بیرون از تن شاه لباس عربی را بردند نیزه از هر طرف پیکر آن زد بیرون