
تو پادشاهی و زیبنده نیست در گودال به دست خویش عقیق یمن نداشته باشی رباب امده زینب رسیده زهرا هست که لحظهای غم تنها شدن نداشته باشی هجوم نیزه و شمشیرها تو را چرخاند که فکر سر به بدن داشتن نداشته باشی همین که دید سنان افتاب سوزان است تلاش کرد که تو پیرهن نداشته باشی ای سوختهترین بدن زیر آفتاب بر زخم تاول بدنت گریه میکنم