
غیر از این خاکِ بلاکِش وطنی نیست تو را جز سنان و نِی و خنجر، چمنی نیست تو را گفتم از خاتمِ انگشت، تو را بشناسم تو که انگشت نداری، یَمنی نیست تو را تو پس از قتل حسن گفتی غارتزدهام حال غارتشدهای، پیروهنی نیست تو را بس که اسب از بدنت رد شده چون خاک شدی تا رسیدم به تو دیدم بدنی نیست تو را استخوانهای تنت مثل دلت نرم شده جز من و مادرمان سینهزنی نیست تو را بوریا بود بهانه که بدن جمع شود ورنه جز خاک بیابان کفنی نیست تو را **** غارتزده منم که تو را خاک میکنم تابوت را زِ خون تنت پاک میکنم **** هر چه کردند رو به قبله نشد یعنی آنقدر پاره تن شده بود بودم امّا جلو نمیرفتم شمر آنقدر بَددهن شده بود نیزههاشان تمام شد کم کم موقع سنگ ریختن شده بود **** اینجا کفن از بوریا بهتر نداری که گیرم به تشییع آمدم، پیکر نداری که گفتم تو را از خاتم انگشت بشناسم امّا به روی دست انگشتر نداری که باید یکی باشد تو را از خاک بردارد امّا کنارت قاسم و اکبر نداری که یک بوسه قبل از دفن، دلگرمیِ مادرهاست از دور من میبوسمت، مادر نداری گیرم که مَردم پیکرت را دفن هم کردند چه فایده گریهکنِ دختر نداری که **** همه منتظرن مادرش برسه کاش صدای برادر به خواهرش برسه همونی که ازت پدرم رو گرفت با یه عدّه حرومی دور حرم رو گرفت تو نبودی به زور معجرم رو گرفت **** ای خصم بد منش تو مزن تازیانهام من از کنار پیکر بابا نمیروم