
امشب پناه داده، بر جمع ما رقیه ما آمدیم یا رب، همراه با رقیه حس کردهایم جودت، بیش از همیشه بوده هر بار در مناجات، گفتیم یا رقیه دردیم و اوست درمان، کفریم و اوست ایمان ما را ز دام شیطان، کرده رها رقیه با پای لنگ لنگان، در راه مانده بودیم بر ما شکسته پاها، داده عصا رقیه دلتنگ های صحنِ، کرب و بلا کجایید امشب دهد براتِ کرب و بلا رقیه غیر از حسین نامی، روی لبش نیامد این است عشق این است، صد مرحبا رقیه بعد از حسین او شد، بیگانه با محبت با زجر و ضربِ دستش، شد آشنا رقیه با درد آشنا اوست، زهرای کربلای اوست افتاد گوشوارش بر خاکها رقیه در گوشهی خرابه، حق داشت جان سپارد سر را که دید بینِ تشت طلا رقیه ***** دیوار را گرفتم امشب که تا نیفتم عمه حواس جمع است، اینجاست تا نیفتم حتی توانِ ماندن، از بالِ من نیاید گفتی به زجر دیگر دنبالِ من نیاید ای وای از اسیری کز یاد رفته باشد دنبال او شبِ تار صیاد رفته باشد وقتی کشید من را بگذار تا بگویم زنجیر دست و پایم، پیچید بر گلویم زنجیر ها گلوی مرا زخم کرده اند ***** کاش میشد جای تو من، تو صحرا مرده بودم حسرت داشتنِ تو به گلِ نبرده بودم پهلوهام تیر میکشه، لگد نخورده بودم بعد از روضت آوارم کرد با پا از خواب بیدارم کرد خیال کن اون دستای سنگین اصلا به صورت دخترتم نخورده یه لگدی خورده به پهلوهام که اون لگدو مادرتم نخورده