نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

گیسوی گره خورده ی من باز نمی شد دیگر سرم از دست پدر ناز نمی شد می خواستم آن نیمه شب از درد بمیرم این دست شكسته پر پرواز نمی شد گر وحشت آن شب به سراغم نمی آمد از هول قیامت سخن ابراز نمی شد انگار نه انگار كه من طفل صغیرم گفتم نزن اما سخن احراز نمی شد آهسته ترین ناله لگد بود جوابش ور نه بدنم این همه جانباز نمی شد كاری به خدا زجر لعین با گلویم كرد بعد از خفگی راه نفس باز نمی شد من از ستم دشمن خود شكوه ندارم دارم گله از دوست كه همراز نمی شد گر بود عمویم قد و بالای من امروز با چشم حقارت كه بر انداز نمی شد با دیدن یك قدّ كمان سخت خمیدم بی فاطمه پیری من آغاز نمی شد این پیر سه ساله كند آباد فلك را بی نهضتم این قافله ممتاز نمی شد من كاخ عدو را به سرش خورد نمودم بی عمه مرا این همه اعجاز نمی شد كاری كنم امروز كه فردا همه گویند بی نام تو اسلام سرافراز نمی شد من دختر دردانه ی سلطان بهشتم ورنه رخ من آینه ی راز نمی شد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد