
با سر رسیدی! بی سَرِ گودال، بابا جان از ذوق دارم می روم از حال، بابا جان حِس می کنم جا خوردی، از وقتی مرا دیدی راحت بگو، در صورتم بابا، چه ها دیدی پا تا سرم را، بعدِ تو غمها عوض کرده آن دختری که داشتی، خیلی بد آورده یادت میاید شانه و مویِ کَمَنْدم را در بین دختر بچه ها قَدِّ بلندم را شانه به غارت رفت، مویم سوخت، دَرهَم شد قَدَّم دَمِ خیمه، به زیر چکمه ها، خم شد یادت می آید، چشم هایم آسمانی بود کارم فقط در پیش تو، شیرین زبانی بود حالا ببین، خون مُردگی چشم هایم را لکنت زبان و لرزش بین صدایم را یادت میاید، بازوی من بوسه گاهت بود هر روز طاق ابروی من، بوسه گاهت بود شلاق ها پیچیده، محکم دُوْرِ بازویم حالا رَدِ انگشتری مانده به ابرویم یادت میاید دست بوست، می رسیدم من بین حیاط خانه، دائم می دویدم من نه لب برایم مانده تا که بوسه بردارم نه می دوم! از بس، پدر درد کمر دارم یادت میاید، که ستاره، گوشِ من کردی روز تولد، گوشواره، گوشِ من کردی پاره شده در وقت غارت، لالهی گوشم شد گوشواره، آلَت قَتّالهی گوشم یادت میاید، بود پشت پرده ها جایم با دستهای خود، حنا بستی به پاهایم چًشم تو روشن، بین هر بازار می گردم انگار خلخالی ز جنس خار، پا کردم یادت می آید ای پدر، زهرای تو بودم پیش همه، اِنسیه الحورای تو بودم در کوچه بن بست سیلی، بی هوا خوردم رویِ شتر از پیرِزنها هم عصا خوردم یادت میاید، چند مَعجَر داشتم، روزی یک چادرِ گلدار، بر سر داشتم، روزی با زور چادر را کشیدند، از سرم بابا یک آستین پاره می شد، مَعجَرم بابا