
شکوهها دارم از ایمانی که نیست کشت من را چشم گریانی که نیست مردم یار را گم کردهام خیمه دارم در بیابانی که نیست از عذاب بچه نااهل خود نوح شد سرگرم طوفانی که نیست ای بزرگ خاندان ما بیکسیم خانهها ویران شده خانی که نیست جای من را بر کس دیگر مده چون که میترسم از الانی که نیست معنی ناز و ادای نوکرت هرچه باشد جز پشیمانی که نیست مورم و جاروکش این روضهام کار دارم با سلیمانی که نیست چون که مجنون حسینم شیعه ام بیخیال هر مسلمانی که نیست در میان سفره اربابمان بی رقیه خیر و احسانی که نیست ناخناش افتاد و با زحمت کشید شانه بر موی پریشانی که نیست این همه تیزی سنگ رد مهرت روی پیشانی که نیست آخرش با آن دهان خونیاش بوسه زد بر جای دندانی که نیست