
گریه کردم، گریه دارم، مثل رودِ جاریاَم یک نفر هم نیست اینجا تا دهد دلداریاَم تا توقف میکنم از پشت با پا میزند بعدِ تو محکوم بر این رفتن اجباریاَم گاه چوبِ نیزه از شلّاق دردش بدتر است آنقدر زد بر تنم لبریزِ زخمِ کاریاَم از سرم تا به کفِ پایم تماماً سوخته هر کس آمد پیشِ من خندید بر بیماریاَم من همان یک بار خوابیدم برایم کافی است از نگاه زجر میترسم پر از بیداریاَم نیست واضح صحبتم، دندان ندارم، عفو کن مشتِ محکم خوردهام در وقت گریه زاریاَم باورش سخت است، میخواهند تحقیرم کنند باورش سخت است، بین عدهای بازاریاَم دختران بابای خود را هی نشانم میدهند جان بابا، نیمه جان از این یتیم آزاریاَم یک طَبق آمد غذا آوردهاند، اما چرا بوی تو دارد غذای سفرۀ افطاریاَم