
اشک باریدیم پای داغ تو با همین معیار سنجیده شدیم میوهی باغ پدرجانِ توئیم که فقط با دست تو چیده شدیم نوکرِ بابا شدن کار تو بود پس به یُمنِ تو پسندیده شدیم در شعاع نور دست کوچکت بر صراط حشر تابیده شدیم هُرم داغ تو اساسِ حزن ماست پای اندوه تو تفتیده شدیم بیبیِ بیپوشیه در سایهات با لباس روضه پوشیده شدیم ما برای تاول پاهای تو گریه تا کردیم بخشیده شدیم از همان ساعت که رنجت زجر داد غصّهها خوردیم و رنجیده شدیم غصّههایت آب کرده آب را گریه آورده سرِ ارباب را ای که هر رکن وضویت زخم بود سجدهی تو خم کند محراب را با لگد از بس تو را میزد سنان چشم تو هرگز ندیده خواب را یک نفر زِ پیدا نشد گوید به زجر کم بزن این دخترِ بیتاب را صورت تو نصف دست اخنس است بشکند این سنگ کلّ قاب را سنگ خود از روی نِی افتاد حرمله بانی شد این پرتاب را نیزه و خورجین و اسبی تیزپا خولی آورده است این اسباب را در خرابه میرسد بابا به تو عمّه دید این لحظهی نایاب را **** درد دارم، غصّه دارم، گریه دارم صبح و شام جملههای نامرتّب، حرفهای ناتمام بیکسی، غربت، یتیمی، غصّهی بیمعجری از کدامین مصیبتها بگویم، از کدام؟ کاش مثل دختر مسلم همان عصر دهم کربلا میمردم و هرگز نمیرفتم به شام بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا تار میبینم ولی پیدات کردم با مشام محمل صد پردهام را باد زیر پا گرفت راز محجوبیت من فاش شد دختری که در مدینه کوچه هم کم دیده بود میرود بازارهای مختلف در ازدحام گونهی سرخم شبیه گونهی تو بد شکست آنقدَر که سنگ خوردم بیهوا از روی بام من که گوشم آشنای آیههای وحی بود ناسزاهایی شنیدم که نگو جای سلام من که هم معصوم و هم معصومزاده بودم با سنان و شمر بودم همسفر جای امام هرچه توهین بود شد اما به یُمنِ خونِ من میشود از بعد من توهین به دخترها حرام