نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از ساعتی که در بغل عمو بود بابا با وداع کرد عاشقیش بالا گرفت هستم از راه و چاهها آگاه پیرو راه وال من والا بنده ای عاشقم سخن کوتاه هست نامم همیشه عبدالله فخر دارم کریمزاده شدم پاسبان حریمزاده شدم شور پرواز از ازل دارم کفن خویش در بغل دارم میل برچیدن هبل دارم عشق از فاتح جمل دارم دستم مگیر صف شکنم یازده ساله ولی حسنم بین لشگر عمو اسیر شده لب خشکش چنان کویر شده ترک ترک خورده بحر قتلش کسی اجیر شده جان عمه ببین که دیر شده من چگونه فقط نظاره کنم بذار عمه فکر چاره کنم عمویم سنگ بر جبینش خورد برزمین چهرهی مبینش خورد آتشی بر دل حزینش خورد ضربه برچشم نازنینش خورد بنشینم که دست و پا بزند تشنه لب آب را صدا بزند اه عمه دگر رهایم کن جان فدای عمو صدایم کن نذری شاه کربلایم کن میروم عمه جان دعایم کن تا شوم من هم از سپاه حسین میروم تشنه قتلگاه حسین
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد