دست از عمه كشید و بدنش می پیچید
حاج منصور ارضیپسندیدن6
بازدید300+
دست از عمه كشید و بدنش می پیچید زیر پایش عربی پیرهنش می پیچید گردبادی ز خیامی به نظر می آمد گِردَش انگار زمین و زمنش می پیچید می دوید و سپهی دیده به او دوخته بود و طنین رجزش تا وطنش می پیچید ز سر عمامه و نعلین ز پایش وا شد ذكر یا فاطمه بت شكنش می پیچید دید اطراف عمو نیزه و شمشیر پر است داشت گرد عموی صف شكنش می پیچید ناگه از پرده ی دل كرد صدا وا اُمّاه دست بٌبریده ی او دور تنش می پیچید تیغ بر فرق سرش نیزه به پهلویش خورد نعره ی حیدریِ یا حسنش می پیچید