گفتیم وقت شادی و وقت عزا حسین

گفتیم وقت شادی و وقت عزا حسین

[ رحمان‌نوازنی ]
گفتیم وقت شادی و وقت عزا، حسین 
تنها دلیل گریه و لبخند ما، حسین 

در وقت مرگ چهره‌ی ما دیدنی‌تر است 
از اشک‌های شوقِ ملاقاتِ با حسین 

هنگام غسل دادن ما روضه‌خوان بگو 
عالم فدای بی کفن کربلا، حسین 

با گریه بر غریبی او خاکمان کنید 
بر ریگ‌های داغ تنش شد رها، حسین 

وقتی به سمت قبر سرازیر می‌شویم 
مشکل گشای ماست در آن تنگنا، حسین 

نوکر به اسم و رسم خودش بی علاقه است 
بر سنگ قبر ما بنویسید «یا حسین» 

در گیر و دارِ محشر و هول و هراس آن
فریاد استغاثه‌ی ما یک صدا حسین 

*****

همه‌ی عزت دنیای حسین است حسن 
به خداوند مسیحای حسین است حسن

بی حسن سوی حسینش بروی باخته‌ای 
جانِ من صاحب امضای حسین است حسن 

این حسن کیست که عالم همه پروانه‌ی اوست 
برترین اسم به لب‌های حسین است حسن 

هر کسی گفت حسین، از برکاتِ حسن است
تا ابد پرچم بالای حسین است حسن 

بنویسید که آقای جهان است حسین
بنویسید که آقای حسین است حسن

زیر قبه همه گفتیم الهی به حسن 
باب حاجات گداهای حسین است حسن 

همه در کربُ و بلایند، حسین رفته بقیع 
چه عجب، جنّتِ اعلای حسین است حسن 

او علی‌اکبر داد، حسن قاسم داد 
در بلا هم شده هم پای حسین است حسن 

*****

نوبت عشق است عشقم با حسن 
سفره را وا کرده این شب‌ها حسن

صبر او رزم است گرچه بی صداست 
صلح او روحِ قیامِ کربلاست 

ساختن با سوختن یک جوهر است 
خونِ این دل مثل خونِ حنجر است 

هر که مجنون حسین کربلاست 
مطمئناً زیرِ دِین مجتباست

با اجازه از علی، آن صف شکن 
می‌نویسم لافتی الا حسن 

نامه داد و شاه را امداد کرد 
مذهب ما را حسن آباد کرد 

غربت او سِری از اسرار اوست 
این شلوغی حرم‌ها کار اوست 

امشب امّا تا مدینه راهیم 
الله الله امشب عبداللهیم

*****

مثل یک صاعقه تکبیرِ حسن می‌آمد 
یازده ساله‌ترین شیرِ حسن می‌آمد 

بر تن از پیرهن خویش کفن ساخته است 
او حسینیه‌ای از خشت حسن ساخته است 

رگ گردن متورم شده یعنی لبیک 
مشت‌هایش متراکم شده یعنی لبیک 

یازده جرعه‌ی ناب از یَمِ حیدر خورده است 
خوب پیداست که بر غیرت او برخورده‌ است

دست حق بر درِ خیبر بخورد می‌فهمند 
به رگِ غیرت او بر بخورد می‌فهمند 

او یتیمی‌ست که نعلین ندارد حتی
فکرِ صد خُم در آن بین ندارد حتی 

او نمی‌دید که خاری به کف پایش بود 
دامن پیرهنش زیر قدم‌هایش بود 

چند باری به زمین خورد ولی باز دوید 
 تا که زهرا به زمین خورد علی باز دوید 

خیره چشمانِ تَرَش رو به همان منظره بود 
دورِ گودال فقط دایره در دایره بود 

همه با خاطره‌ی بغضِ علی جمع شدند 
حلقه در حلقه به یک نقطه، ولی جمع شدند 

حلقه‌ها تنگ‌تر از تنگ‌تر از قبل شده 
قلب‌ها سنگ‌تر از سنگ‌تر از قبل شده 

باید از بینِ همه رد بشود می‌داند 
نه محال است مُردد بشود می‌داند

رد شد از حلقه‌ی پیرانِ عصازن 
و سپس از وسطِ جمعیتی سنگ به دامن 
نه فقط سنگ که چوب و شن و آهن 

 بعد از آن سخت دوید
 از دو سه تا حلقه‌ی اسبانِ سواری 
و صدای نفس و شیهه و کوبیدن سُم‌ها
همه سو هولِ قدم‌ها و علَم‌ها 

به خودش گفت کمی مانده برو 
از وسط این همه جامانده برو 

پیش می‌رفت ولی حلقه‌ی یک لشگر شد 
متراکم متراکم متراکم‌تر شد

داشت از بین همه فاصله‌ها رد میشد  
از دلِ هلهله‌ها، هروَله‌ها رد میشد  

رد شد از حلقه‌ی سرنیزه و
 از حلقه‌ی شمشیر و کمانگیر و 
کفِ پاش پُر از خون و تَنِ کوچک مجروح دوید و 

لب گودال رسید 
تهِ گودال چه دید 

که سنان بود و سنان داشت 
نیزه‌ای فاتحه خوان داشت 

حرمله غرقِ عرق، چشم بر آن نیمه جان داشت 
آخرین تیرِ خودش را به کمان داشت 

مادری موی کَنان سینه زنان پیش عمو بود 
ولی قدِ کمان داشت
پدرش بود، عمو بود، پدرش بر سرِ او بود 

پسر افتاد، سر افتاد، چه بد بال و پَر افتاد  
تنی روی تن افتاد حسن افتاد 
راهِ یک تیرِ سه شعبه به دو حنجر افتاد 

ناله‌ای بین گلو بود که زهرا غش کرد 
او در آغوش عمو بود که زهرا غش کرد 

کاش جبریل جراحات دو تَن را می‌بست 
کا میشد که علی چشم حسن را می‌بست 

باز از خاک، حسن مادر خود را برداشت 
شمر تا کُندترین خنجر خود را برداشت

*****

جونِ من فدا امام، تیر و نیزه‌ها سلام 
واسه‌‌ی محافظت از عمو دارم میام

پابرهنه می‌دوئَم، وقت واسه‌ی من کمه
دسته دسته می‌زنن بِرِماحِ وَسَهام

باید که جار زد 
باید سرِ دشمنای عمو هَوار زد 
نیزه شکسته‌ها رو از تنش کنار زد 
دستی به صورتش به خاطر غبار زد

باید نفس زد 
فریادِ غیرت به سرِ شمر و اَنس زد 
سنگایی که می‌زننو یه جوری پَس زد
لعنت به اون که اینجا کِل کشید و دست زد 

روضه شد تو قتلگاه، مثل اینکه محشره 
زهرا ناله می‌زنه، سینه‌زن پیمبره 
دنبالِ تَبَرُکَن یا پیِ غنیمتن 
هر کسی یه تیکه از پیرهنش رو می‌بره

دَمِ اذونه 
روحِ نمازو می‌کُشن چه غریبونه
برید کنار عمو داره نماز می‌خونه 
می‌خواد که از سجده بلند شه نمی‌تونه 

دَمِ اذونه 
برو بیاست تو قتلگاه، دریای خونه 
زُلفِ عموی من تو چنگ دیگرونه 
عمامه و عباش تو دستِ این و اونه

شلوغه تهِ گودال، افتاده عمو با تنِ صد چاک 
داره میاد صدای خِس خِسِ گلوی عمو رو خاک

کاری نتونم بکنم دیگه 
جلوی یه تیرو که می‌گیرم
نیزه‌ها رو زدم کنار اما 
با شمر لعنتی درگیرم 

بریدند، عمو جون دست منم بریدند
حالا که دوخته شدم به سینه‌ات
منو با تو هر طرف کشیدند

شلوغه توی گودال، دارن پا می‌کوبند روی سینه
عمه گفته بود اینا مادرو زدن توی مدینه 

گفته که با ضربِ غلافاشون
 چه‌ها به روز مادر آوردن 
حالا رسیدن توی قتلگاه 
تیغا رو از غلاف در آوردن 

مدینه، قصه‌ی مادر و زخمِ سینه 
می‌دونم اومده اینجا مادر 
داره داغِ بچشو می‌بینه 

حسین ...

نظرات