نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

قطره قطره اشك چشمم میل دریا می كند بس كه موج عشق او در سینه غوغا می كند شیر در بین قفس آزرده خاطر می شود بچه ی مرد جمل حل معما می كند عمه گرچه دست من را بسته بر دستان خویش این گره را نام زهرا عاقبت وا می كند "لا افارق" گفتم و خود را رساندم برعمو دیدم آنجا دارد او آبی تقاضا می كند یك نفر آمد كه سیرابش كند ،گفتم به او حنجرش با خنجرت دارد مدارا می كند آب مشكت را نریز ای سنگ دل روی زمین با چنین كارت عمویم یاد سقا می كند پای بردار از سر لبهای خشك... او چون كه دارد با خدای خویش نجوا می كند دست من از پوست آویزان شد و تیر سه پر دارد آهسته خودش را در گلو جا می كند خوب شد رفتم ندیدم از قفا سر می برند آنكه روی سینه ات با چكمه جا وا می كند زیر سم اسب ها هم با تو می مانم عمو عمه با سختی مرا این گوشه پیدا می كند
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد