نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

زبس كه میل عسل كرده ساغر آورده نشانِ، سرخی خونِ برادر آورده به وقت باختن جان، مقلّد عباس فقط نه دست به پای عمو، سر آورده شتاب كرده غیورانه سوی قربانگاه دلی برای سپردن به دلبر آورده رسید و دید كه افتاده است و می زندش به هرچه همرهش این فوج لشگر آورده میان هلهله ها با عموی خود می گفت نگاه غربتت، آه از دلم برآورده هزار زخم دهن بازكرده ات بینم شكافِ قلب تو اشك مرا درآورده چقدر خولی و شمر و سنان، نمی دانند... چه ها به روز شما، داغِ اكبر آورده بمیرم این همه سنگت زدند نامردم چقدر پهلویت از نیزه، پر درآورده به چكمه اش كه لگد می زند به پهلویت عمو، ترا به یقین یادِ مادر آورده سپربرای تو بازوی كوچكم، دشمن اگر برای گلوی تو خنجر آورده برای تیر سه پهلوش من هم آوردم به سینه ی تو گلویی كه اصغر آورده
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد