با عمه گفت کشت مرا سوز این نفس
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن0
بازدید1.2K
با عمه گفت کشت مرا سوزه این نفس من را بزرگ کرده برای همین نفس با آخرین توانمو تا آخرین نفس باید به سرروم پسر او که میشوم گیرم نمیشوم سپر او که میشوم عمریست که به غیر عمویم نداشتم تا بود دامنش نفسش غم نداشتم بابا داشتم عوضش کم نداشتم اشکم نوشت تانفس اخرم حسین ای مهربانتر از پدر و مادرم حسین بگذار که تا شیر جمل را نشان دهم تا نعره امیر جمل را نشاندهم شمشیر بینظیر جمل را نشان دهم عمه به روم سن کمم را نیاوری عباس میشوم علمم را بیاوری در جنگ تن به تن به زمین تن نمیدهم گر صد سپاه تیغ دهم من نمیدهم فرصت مقابل تو به دشمن نمیدهم فریاد میزنم علم زینب توام بابا مدافع حرم زینب توام صدزخم روی بال و پر من گذاشتند سر نیزه را روی جگر من گذاشتند باتیغ و تیر سربهسر من گذاشتند عمه تمام پیکر من درد میکند اورا زدند و حنجر من درد میکند گودال را نبیبن آه که او خورد برزمین هل داد نیزهای و عمو خورد برزمین بازخم سینه روی گلو خورد بر زمین گرچه نخواست از سمت راست خم شد و افتاد باسرش زینب اگر چه دست پسر را مهار کرد از بس که داد زد زبس که هوار کرد دستش کشید سمت عمویش فرار کرد وقتی رسید تیغ حرامی به او گرفت جای عمویش نیزهی شامی افتاد برتنش سپرش را بغل گرفت از بین چکمهها پسرش را بغل گرفت برسینهاش همی که سرش را بغل گرفت بوسید تا حسین گلویش یکی شدن چسبیده بود او به عمویش یکی شدن آه نزدیک اوست حرمله او را نشانه کرد اول نشست روی عمو رو نشانه کرد اما پایین گرفت زیر گلو را نشانه کرد تیر سه شعبه قلب عمو را درست زد ای خاک برسرم دو گلو را