نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

كِل كشیدند كه حس كرد عمو افتاده نگران شد نكند چنگِ عدو افتاده پر گرفت از حرم و عمه به گَردش نرسید دید از اسب به گودال به رو افتاده سنگ و تیر از همه سو خورده، سنان از پهلو لشكری زخم به جان و تنِ او افتاده پاره شد بندِ دلش از تهِ دل آه كشید سایه ی تیغ به گودیِ گلو افتاده شمرها نقشه كشیدند كه حالا چه كنند دید تا قرعه به پیچاندن مو افتاده خویش را در وسطِ معركه انداخت و بعد در شبِ گریه حماسی غزلی ساخت و بعد سنگ دل تیغ كشیدی كه سرش را بِبَری؟ هر قَدَر سهمِ تو شد بال و پرش را بِبَری؟ دست و پا می زند و آخرِ كارش شده است! پاك وحشی شده ای تا جگرش را بِبَری؟ با وجودی كه ندارم زِرِه و تیغ مگر مُرده باشم بگذارم كه سرش را بِبَری همه ی عمر به چَشمِ پسرش دیده مرا سعی كن از سرِ راهت پسرش را بِبَری سپر افتاده ز دستش، سپرش می گردم باید اوّل بزنی تا سپرش را بِبَری در خورش نیست اگر بازوی آویز به پوست جانِ ناقابلِ من هدیه ی ناچیزِ عموست می شود لایق قربانی دلبر باشم آخرین خاطره ی این دمِ آخر باشم لذتی بهتر از این نیست كه با سینه ی سرخ در پری خانه ی چَشمِ تو كبوتر باشم آخرین خواسته ی من به یتیمی این است به رویِ سینه ی پُر مِهرِ تو بی سر باشم اسب ها نعل شده راهی گودال شدند بین این غائله ی سخت چه بهتر باشم به تلافیِ در آوردنِ تیر از گلویم می شود از سر نِی سایه ی اصغر باشم؟
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد