نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از غم بی كسی ات حوصله سر می آید دست و پا می زنی و خون به جگر می آید در قدوم تو سر انداختن و جان دادن به خدا از من عاشق شده بر می آید یادگار حسنت بی زره و بی شمشیر سرِ یاریِ تو از خیمه به سر می آید پاره گشته لب خشكیده ات از تیغ بگو كاری از دست من خسته اگر می آید كوهی از نیزه و شمشیر به دورت بس نیست هیزم و سنگ ز هر سو چقدر می آید آه، از این همه زخمی كه به پیكر داری بیشتر سینه ی زخمت به نظر می آید هر نفس از دهنت خاك برون می ریزد اشك از دیده نه، خونابِ جگر می آید نیزه حالا كه تنت را به زمین دوخته است به هوای سر تو چند نفر می آید تیغ در حال فرود است گلویت ببرد عمو از بازوی من كار سپر می آید دست من مثلِ سرِ اصغرت آویزه به پوست یادم از كوچه و از آتش و در می آید كاش با چادر خود عمه ببندد چشمِ مادری را كه به دیدار پسر می آید
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد