یازده ساله است و صف شکن است پس یتیم حسن خودش حسن است دست آورده جای شمشیرش همه ماتند، ماتِ تکبیرش حق شده پیش او بزرگ شده این پسر با عمو بزرگ شده گریه کنها نظر به راه کنید حسن کوچه را نگاه کنید از روی تل خدا خدا میکرد عمویش را فقط صدا میکرد چه عمویی میان چند سپاه تشنهای در میان قربانگاه صحنه را تا که دید گفت حسین دست خود را کشید گفت حسین حسن کربلا به جان آمد پا برهنه دوان دوان آمد آمد و دید گریه بی اثر است یک نفر روی سینهی پدر است پاره پاره شدهست پیرهنش میزنند با غلاف بر دهنش بند بندِ تنش گسسته شده نیزهها در تنش شکسته شده داد زد ای عموی خون جگرم غم مخور من برای تو سپرم چشم بر سمت خیمه گاه ندوز دست ناقابلم که هست هنوز میدهم دست در برابر تو تا بلا دور باشد از سر تو دیدی آخر تنم ز عشقت سوخت دیدی مثل مادرم شدهام تیر من را به روی جسم تو دوخت ... ***** بلند مرتبه شاهی و پیکرت افتاد همین که پیکرت افتاد خواهرت افتاد تو نیزه خوردی و یکبار بر زمین خوردی هزار مرتبه زینب برابرت افتاد همین که از وسط جمعیت دوتا چکمه رسید اول گودال مادرت افتاد