هوای خواندن جنگ جمل به سر دارم

هوای خواندن جنگ جمل به سر دارم

[ علی اکبر زادفرج ]
هوای خواندن جنگ جمل به سر دارم
به شوق روی کسی قصد این سفر دارم

نبرد مردم باطل مقابل حق بود
همان حقیقت حقی که حق مطلق بود

تمام لشکر حق تحت امر حیدر بود
و در مقابل حق، جمع قوم کافر بود

میان لشکر دشمن تمام کافرها
میان لشکر حیدر همه دلاورها

ببین که لشگر حیدر چقدر پُر بار است
حسن بُوَد همه کاره، حسن علمدار است

حسن، حسین و ابوالفضل پشتِ سر دارد
علی چه‌ چشم امیدی به این پسر دارد

میان معرکه‌ها باورِ علی حسن است 
گمان کنم که همه لشگرِ علی حسن است

همیشه در همه جا بوده در رکاب علی
درود بر علی و حُسنِ انتخاب علی

دلِ تمامیِ لشگر به مرتضی گرم است
دل صبور علی هم به مجتبی گرم است

دلاوران علی تشنه‌ی عمل بودند
تمام در پیِ پِی ‌کردن جمل بودند

محمد حنفیه روانه شد در دشت
نشد که حمله کند باز هم عقب برگشت

علی که شاهد برگشتن محمد بود
به طمت لشگر اسلام این چنین فرمود:

کسی به دست بگیرد مهار صحرا را
که بسته بر کمر خویش شال زهرا را

صدا زد ای حسنم، ای فروغ هر دیده
خدا برای رشادت تو را پسندیده

تو که جلوه‌ی زهرای مرتضی هستی
تویی که راه نفس‌های کفر را بستی

بیا جوان غیورم، بیا حسن جانم
بیا که حل جمل دست توست می‌دانم

بیا که خانه‌نشینی تمام شد بابا
بیا که وقت نبرد و قیام‌ شد بابا

بیا بجنگ که سنگ تمام بگذاری
به زخم کودکی‌ات التیام بگذاری

نرفته از نظرم گریه‌های کودکی‌ات
غم نهان تو های هایِ کودکی‌ات

من از کرفتگی روی ماه باخبرم
من از جسارت دستی سیاه باخبرم

منی که یک‌ کلمه از لب تو نشنیدم
در آخرین شبِ زهرا خسوف را دیدم 

خسوف ماهِ دلم را تو خوب‌تر دیدی
تو روضه‌خوان دلم شو که بیشتر دیدی

در آن زمان که صدای شما به گوش آمد
به جان تو پسرم، غیرتم به جوش آمد

برو بگو پسرم هر چه در دلت باشد
برو که دشمن زهرا مقابلت باشد 

برو به قدرت مردانه‌ات جدالی کن
برو زمین خدا را زِ کفر خالی کن

برو که خشم تو بر کافران اثر دارد
خدا به ضربه‌ی شمشیر تو نظر دارد

برو به هر که نداند بگو شجاعت چیست
برو نشانه بده مردانگی و غیرت چیست

برو به نیت زهرا بزن تو شمشیری 
ببینمت که چطور انتقام می‌گیری

شنید حرف پدر را و گفت بابا چشم
ای آسمان ولایت، امیر دنیا چشم

گرفت رخصتی از حیدر و به لشکر زد
چه اشتیاق عجیبی، گمان کنم پَر زد

به سمت لشکر دشمن کمی نگاه انداخت
کشید تیغ خودش را و خون به راه انداخت

ببین که لشکر قهر خداست، گُر دارد
ببین که نیت پِی کردن شتر دارد

به زیر پای شتر تیغ بی‌هوا بُرده 
چنان که فتنه نفهمیده از کجا خورده

آفتاب صبح جمل آشکار شد
تیغ حسن بُرَنده‌تر از ذوالفقار شد

سربند یا علی به سرش بست مجتبی
با ذکرِ فاطمه به روی زین سوار شد 

فریاد زد انَا ابن علی، فاتح حُنین
فریاد یک سپاه فرار الفرار شد

با هیبتی عجیب به اسبش نهیب زد
یک لشکر از یسار و یمین تار و مار شد

تیغی به دست و پای شتر زدکه ناگهان
فتنه‌گر جمل به زمین خورد و خوار شد

فرزند آفتاب به جز این نمی‌شود
شاگرد بوتراب به جز این نمی‌شود

پربازدید ترین شعر روضه محرم و صفر قاسم بن الحسن (ع)

محبوب ترین محرم و صفر قاسم بن الحسن (ع)

محبوب ترین علی اکبر زادفرج

نظرات