نوبت به من رسیده پس از اکبر؛ ای عمو طاقت نمانده در دل من دیگر؛ ای عمو گرچه یتیم بودم و بابا نداشتم عمری به غیر شانهی تو، جا نداشتم هر وقت غصّهی پدر آمد به یاد من گریان شدم دوباره رسیدی به داد من چون اکبر تو با تو شدم غرق گفتگو با دست خویش لقمه به من دادی؛ ای عمو یک عمر روی زانوی تو سر گذاشتم با اکبر تو هیچ تفاوت نداشتم این بار اوّل است که فرق است بین ما اکبر شهید گشت و نگهداشتی مرا چشم حسین خیس شد از حرفهای او مولا شروع کرد به گفتن برای او ای یادگار شیر جمل! نور چشم من با اشک خویش شعله به جان عمو مزن این گرگهای تشنه به خون را ببین، مرو مانند روح از تنم ای نازنین! مرو دیدی چطور اکبر من را زمین زدند؟! گویا تمام لشکر من را زمین زدند اکبر که آنچنان زرهی داشت، وای من آخر نشد که جمع شود در عبای من تو بیزره اگر بروی زیر دستوپا قامتکشیده میشوی از نعل اسبها