نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

زمان رفتنش آمد ؛ عمو با چشم گریان در پی بوسیدنش آمد ... به سر عمّامهی سبز حسن را بسته ... که زینب برای دیدنش آمد ... و استادش ، عمو عبّاس ؛ برای گفتگو دربارهی جنگیدنش آمد ... عقب رفتند از میدان ؛ همینکه نعرهی «هل من مبارز» خواندنش آمد ... شبیه باد میتازد ؛ که عزرائیل با سرعت به سوی دشمنش آمد ... به رگ ، خون حسن دارد دو صف مژگان بی شمشیر امّا صفشکن دارد ... زمین انداخت ازرق را ؛ و تیغش در هوا برده است سرهای معلّق را ... پس از پنجاه و اندی سال ؛ دوباره زنده کرده خاطرات جنگ خندق را ... زبان تیغ میگوید ؛ به گوش دشت با هر ضربهی او، حقّ مطلق را ... به قلب لشکر کوفه ؛ هجوم آورده که انداخته بر خاک بیرق را ... چنان غوغا به پا کرده ؛ که دشمن تجربه کردهذاست جنگی ناموفق را ... علیٌ حُبُّهُ جُنَّه ؛ به لب آورده در میدان احادیث موثّق را ... به رگ ، خون حسن دارد ؛ سپاه چشم او همذ، لشکری شمشیر زن دارد ... دهان زخمها وا شد ؛ که خون مجتبای کربلا ، جاری به صحرا شد ... یکی با نیزه از نزدیک ؛ به پهلویش زده که روضهی مسمار برپا شد ... و چندین تکّه از جسمش ؛ کنار تکّههایی از علی، بر خاک پیدا شد ... به زیر نعل مرکبها ؛ تمام استخوانهایش ز یکدیگر مجزّا شد ... به زیر نعل مرکبها ؛ جوان سیزدهساله ، قدّش مانند سقّا شد ... از آغوش عمو جانش ؛ پس از ده سال دوری ، راهی دیدار بابا شد ... به رگ ، خون حسن دارد ؛ و در جسمش ، نشان از روضههای پنجتن دارد ... هر چی از رو خاک بلندت می کنم ؛ باز می بینم که پاهات رو زمینه ... توتنت له شد و اکبر ریز ریز ... فرق تو و علی اکبر همینه ... ای جان عمو ...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد