نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

كشته ی جان دادنم و مثل منی نیست عشق جنونی ست كه آن دم زدنی نیست داغ ترین روضه ی جان سوز جنونم تا كه بخوانند مرا انجمنی نیست عشق حسن بوده كه فانیّ تو گردم هركه نگردیده فدایت حسنی نیست شیعه ی شوریده ی آن شیر زنم كه گفت ولی الله من سوختنی نیست عاشقم و مست بلاهای عظیمم گر بپسندی تو نگارا سخنی نیست سخت شكسته ست استخوان جناقم بهتر از این قاسم تو سینه زنی نیست له شده ام در وسط معركه ی عشق مثل تو اما به خدا له شدنی نیست سرد شده پیكر من در دل میدان فحص مكن جسم مرا چون كفنی نیست بی زره و خوود شدم عازم میدان هیچ هم آورد و یل صف شكنی نیست فرق و سر و سینه و پاهام شكسته دست كشم از تو؟ به مولا شدنی نیست مردن پای غم تو شهد عسل بود گرچه كنون در سر مستم دهنی نیست بر بدن كوفته ی فاطمه سوگند كوفته تر از بدن من بدنی نیست دُرّ یتیمم! رنگی از گوهر نداری در حنجر پرخون خود جوهر نداری دندان تو با نعل مركب ها شكسته یك جای سالم در سر و پیكر نداری چشم تو را با گوشه ی عمامه بستم حالا همان عمامه را بر سر نداری خوب است رفتیّ و ندیدی غربت من ظلمی كه در راه است را باور نداری ای كشته ی زهرایی پهلو شكسته! حسرت برای روضه ی مادر نداری وقتی كه من سر می دهم آیم به پیشت دیگر غمی غیر از غم معجر نداری
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد