
شاخِ شمشاد حسن از دور تا معلوم شد قامتش، زخمیِ تیرِ چشمهای شوم شد تا بماند سنگباران گشتنش در یادها نُقل پاشیدن سرِ دامادها، مرسوم شد قدّ او کوتاه امّا نیزه، کوتاهی نکرد که بلند از این مصیبت، نالهی معصوم شد نامهاش وقتی به دست نعل مرکبها رسید پیکرش از پشت و رو، هم مُهر شد هم موم شد رنجِ قدّی که به زیر سمّ مرکبها کشید باعث رنجیدن هر چارده معصوم شد بین حرفش لشکر دشمن دویده بود که نالهی من را عمو دریاب، نامفهوم شد لحظۀ آخر در آغوش عمویش جان سپرد آنکه یک عمری از آغوش پدر، محروم شد داغ او در کربلا، داغ حسن را زنده کرد در مدینه باز انگاری حسن، مسموم شد از همان روزی که زهرا ناله زد، فضّه بیا کشتن معصوم زیر دستوپا مرسوم شد صورتش وقت به میدان رفتنش معلوم بود وقت برگشتن به دارالحرب، نامعلوم شد پیکرش آورده شد خیمه، کنار پیکری که به سختی تکّهتکّه در عبا منظوم شد