
هوا گرم است و تب دار است، در گرمای ظهر روز عاشورا، حرم غوغا، عطش بالا و پژمرده است گلها، بعد اخبارِ شهادت نامه یِ اكبر، گل لیلا دلیران یك به یك در خاك و خون خفتند از اصحاب، نشسته گَرد غم بر صورت مهتاب، گوش و هوش خود داده است بر ارباب، حرم غوغا، حرم بی تاب، ز ابر دامن یك خیمه بیرون زد، یكی خورشید بی همتا، به سر عمامه ی سبز امام مجتبی دارد، چه رویی دلربا دارد و با عزمی چو عزم باب خود آهنگ اذن جنگ، از خون خدا دارد، حیا دارد، چقدر این نوجوان در حنجرِ تشنه، صدایی آشنا دارد، صدای صولت حیدر، صدای عصمت مادر، صدای غربت بابای خود در كربلا دارد، به دستی تیغ برّانی كه با آن مجتبی برج جمل پی كرد و، بر كتفش سپر، در دست دیگر نامه دیگر نه، رضایت نامه را دارد به زیر افكند سر را، در بر مولا، بنای جانگدازش، می برد هوش از سر مولا، كه ای جانم به قربانت، عمو دستم به دامانت، تویی كز نوجوانی بهر قاسم راهبر بودی نه رهبر، تاج سر بودی، عمو بودی، پدر بودی، پس از بابا تو بودی من نفهمیدم یتیمی را و غربت را، اگر با اكبرت فرقی ندارم، پس چرا او رفت و من ماندم، چو در پیش تو از اكبر عقب ماندم، به خیمه باز گشتم، نامه ی بابای خود خواندم، تو دیشب وعده دادی بر سرم، آنگه كشیدی دست خود دست محبت را عمو تا دست خط رهبر بی یار خود را دید، تمام نامه را بویید به چشم خود نهاد آن نامه را و اشك می بارید، به لبهای ترك دار از عطش نام امام خویش را بوسید، به آه آتشینش خواهر خود را مشوّش كرد، چندین بار در حال وداع با برادر زاده اش غش كرد حسن عازم به میدان شد، و قرص روی ماه ماه روی مجتبی از نیمه پنهان شد، به لشگر زد تمام دشت در حیرت، كه این طفل دلاور كیست، یقیناً این سوار خردسال از نسل حیدر هست و حیدر نیست، بماند جنگ و جولانش، بماند رعد لبهای رجز خوانش، یتیمی بر زمین افتاد، ز عرش زین نگین افتاد، به هر ضربه زعباس دلاور نعره تكبیر می آمد، به گوش حضرت قاسم، بنازم بر بنی هاشم یتیمی بر زمین افتاد، ز عرش زین نگین افتاد به روی خاك تا افتاد، ناگه كاكش در دست نامردی لعین افتاد، عمو باز شكاری شد، ز دور قاسمش دشمن فراری شد، به زیر پای مركب ها گل زهرا چو پرپر شد، هوا كربلا از بوی گل یاس بهاری شد به روی صورتش مانده است، جای نعل مركب ها غبار دور و بر خوابید، عمو می دید قاسم می كِشد پا بر زمین، شكسته استخوان هایش، به پیش چشم بابایش