
یاد شبهای مناجاتِ حسن میافتم میوزد از سر زلف تو نسیم سحری من برایت پدرم، پس تو برایم پسری چه مبارک پسری و چه مبارک پدری یاد شبهای مناجات حسن میافتم میوزد از سر زلف تو نسیم سحری همه گشتیم ولی نیست به اندازهی تو نه کُلَهخودی و نه یک زرهای من از آنجا که به موساییات ایمان دارم میفرستم به سوی قم تو را یک نفری بیسبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد نیست ممکن بروی و دل ما را نبَری قاسمم را به روی زین بگذار عباسم قمری را به روی دست گرفته قمری نوعروست که نشد موی تو را شانه کند عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری تو خودت قاسمی و سرزده تقسیم شدی دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم از روی قامت تو رد شده رهگذری **** تو خواستی کمی زِ کار عشق سر درآوری و از نهال قامت خودت ثمر درآوری امانتی به مادرِ تو داده بود مجتبی سپرده بود نامه را دَم سفر درآوری همین که اذن رزم را گرفتی از عموی خود نمانده بود اندکی زِ شوق پَر درآوری سرِ نترس داری و پدربزرگِ تو علیست عجیب نیست از تنت زره اگر درآوری نداشت قلعِ کربلا، وگرنه که برای تو نداشت کار تا زِ چهارچوب در درآوری رجز بخوان و خاندان خویش را به رخ بکِش که کفر این سپاهِ کفر بیشتر درآوری بچرخ تیغ خود به روی خاک دشت سر بریز بزن که از حرامزادهها پدر درآوری **** از همان روزی که رزق نوکران تقسیم شد کربلای سینهزنهای حسن با قاسم است نعره زد إن تنکرونی ریخت لشکر را بههم وارث شیر جمل، شاگرد سقّا قاسم است اشتیاق تو به رفتن همه را حیران کرد همه گریان و تو برعکسِ همه خندانی تازهداماد چرا زلف تو پُرخون شده است چه عروسیِ عجیبی! چه حنابندانی! ماهِ من، ماهِ عسل رفتنِ تو کشت مرا باز من ماندم و این تن و سرگردانی پاشو قاسم که عروست به اسیری نرود از بس که شکستند تو را برگ و بَری نیست خونِ تو به جا مانده ولی بال و پَری نیست هرچند برایت پدری کردهام اما صد شُکر کنار بدنِ تو پدری نیست گفتم که تو را جمع کنند از دل این دشت بوی تو میآید ولی از تو خبری نیست باید خبرت را زِ سُم اسب بگیرم