
تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری و از نهالِ قامت خودت ثمر درآوری امانتی به مادر تو داده بود مجتبیٰ سپرده بود نامه را دَمِ سفر درآوری همین که اذنِ رزم را گرفتی از عموی خود نمانده بود اندکی، ز شوق پَر درآوری سرِ نترس داری و پدربزرگِ تو علیست عجیب نیست از تنت زره اگر درآوری نداشت قلعه کربلا، وگرنه که برای تو نداشت کار تا ز چارچوب در درآوری رجز بخوان و خاندان خویش را به رُخ بکش که کفرِ این سپاه کفر، بیشتر درآوری به چرخِ تیغ خود به روی خاکِ دشت سَر بریز بزن که از حرامزادهها پدر درآوری نشد حریف تو کسی و میکنند دورهات خدا کند که جانِ سالم از خطر درآوری ز اسب سرنگون شدی به شوقِ شیشهی عسل چگونه از میان خاکها شکر درآوری؟ هنوز زنده بودی و به پیکر تو تاختند تو لخته لخته از دهان خود گُهَر درآوری * * * * میزند ضربه، همه از روی زین میافتند ازرق و چهار پسر روی زمین میافتند و اِذا زُلزِلَتِ الارض بلا نازل کرد ازرق و چهار پسر را به درک واصل کرد * * * * پشت در سینهی سنگین شدن ارثی شد گیسوان پسرش کربوبلا ریخت بههم * * * * صدای نالهی قاسم بریده میرسد بر گوش جوانم خُرد شد در زیر مرکب استخوانهایت * * * * بِاللَّه روا بُوَد که به یاد عروسیات گردد عروسیِ همه بزم عزای تو داماد حجلهگاه شهادت که زخمها شد جامهی زفاف به قدِّ رسای تو داماد را ندیده کسی زیر سُمِّ اسب ای چشمِ اسبها همه گریان برای تو بر روی دستهای عمو دست و پا زدی انگار بود دستِ عمو کربلای تو * * * * مجتبیٰ شدی تو رنگ خاک کربلا شدی چقدر پا خوردی، نخنما شدی وای، وای، وای این غم منه الان چه وقتِ قد کشیدنه چرا کاکلت دست دشمنه وای، وای، وای گرفتم سینه به سینه تو رو اما دردم اینه روی شونهم سر گذاشتی ولی پاهات رُو زمینه خون تو ریخته رُو خاک صحرا از نعلای این اسبا، برات بمیرم شد صحرا جشن حنابندونت سنگا شدن مهمونت، برات بمیرم * * * * تازه داماد، چرا زلف تو پُر خون شده است؟ چه عروسیِ عجیبی، چه حنابندانی ماه من ماه عسل رفتن تو کُشت مرا باز من ماندهام و این تن و سرگردانی پا شو قاسم که عروسات به اسیری نرود پا شو قاسم که هوا بیتو شود طوفانی * * * * گُلِ پژمرده، پژمردن ندارد ز پا افتاده پا خوردن ندارد مرا بگذار عمو، برگرد خیمه تنِ پاشیده که بردن ندارد لبم بوی پدر دارد عمو جان سرم شوق سفر دارد عمو جان تمام سنگها بر صورتم خورد یتیمی دردِسر دارد عمو جان بیا ذوق مرا ضربُ المثل کن تمام ظرفهایم را عسل کن برای اینکه از دستت نریزم مرا آهسته آهسته بغل کن رمق در تن نداری، وای بر من نگَه بر من نداری، وای بر من علیاکبر که جوشن داشت تو که جوشن نداری، وای بر من * * * * اگرچه لعل تو آب و تن تو تاب ندارد دلت هوای دگر غیر روی باب ندارد تو آن نِهای که جواب عموی خویش نگویی لبت ز بیرمقی، نیروی جواب ندارد دو نرگس تو بخوابند و مادر تو نداند که بخت او، سرِ برخواستن ز خواب ندارد نمیرسید اگر بر رکاب، پای تو، جا داشت که چشم قابل پای تو را رکاب ندارد اگر تن تو شده پایمال اسب، چه باکت؟ که غم ز بوتهی آتش، طلای ناب ندارد ولی بگوی به گلچین، تلاش بیهُده داری گلی که آب نخورده، دگر گلاب ندارد ذبیح، پا به زمین سود و یافت چشمهی زمزم تو پا مَسای، عمو دسترس به آب ندارد * * * * ای گدایان رُو کنید امروز روز قاسم است تا سحر پیمانهریز کاسهی ما قاسم است یادتان باشد اگر روزی بقیع را ساختیم ذکر کاشیهای صحن مجتبیٰ یا قاسم است از همان روزی که رزق نوکران تقسیم شد کربلای گریهکنهای حسن با قاسم است این کریمان با نگاه خود گره وا میکنند آنکه عمری کرده درد ما مداوا قاسم است * * * * حسین تشنه و تشنهتر از او داماد شب عروسیِ لبتشنگان مبارک باد * * * * پاگشای قاسم داماد، پای نیزه بود لاجرم گلبانگ تکبیرش، صدای نیزه بود سنگها کف میزنند و نعلها دَف میزنند این عروسی سر گرفت، اما دعای نیزه بود از فَرَس افتاد قاسم، استخوانش خُرد شد علتش هم ضربههای بیهوای نیزه بود آن بلایی که عظیم است و عظیم است و عظیم هم بلای نعل بود و هم بلای نیزه بود وقت رفتن یک سر و گردن ز نیزه داشت کم وقت برگشتن قدِ قاسم دوتای نیزه بود نوعروس خیمهها در لابهلای سلسله تازه دامادِ حرم هم لابهلای نیزه بود جای سالم بر تن این شاخهی شمشاد نیست هر کجایی را عمو بوسید، جای نیزه بود