نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بابای خوبم چه عجب اومدی پیش دخترت حتی تو خواب نمی دیدم كه روبرو شم با سرت نمی دونستم میخوای اینجوری ازراه بیای موهاتو خون گرفته چه بوی نون گرفته رقیه جون گرفته بابا بابا بابایی بیا بشین رو دامنم برات میخوام قصه بگم میخوام كه از یه شاهزاده تو شهر شام قصه بگم شاهزاده تحقیر شد سه ساله بود پیر شد گریه هاشو ندیدن باباشو سر بریدن روسری شو كشیدن
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد