نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خواب می دیدم و در این هنگام کرد بیدار دشمن رزلم دیدم اهل خیام در تاباند عمه میگفت کجاست ابالفضل بابایی به جز سنگ تو صحرا بالش ندارم بابایی به جز سیلی دست نوازش ندارم بابایی به جز مردنم دیگه خواهش ندارم بیا و کفن کن خودت دخترت رو کمک کن بذارم سرت رو زانوم بشورم بااشکام رگ حنجرت رو بابایی ببین گریه راه گلومو گرفته بابایی همونی که از ما عمومو گرفته بابایی باآتیش بلندی موهامو گرفته همونجور که میبردن انگشترت رو کشیدن دو گوشواره دخترت رو ندیدن روی نیزه اشک سرت رو بابایی نبودی چقد دیدم آزار نبودی برات چیبگم از تو بازار نبودی منو زد سرم خورد به دیوار نبودی نبودی مارو شب توسرما گذاشتن نبودی روی صورتم جا گذاشتن نبودی روی چادرم پا گذاشتن نبودی بابا انقدر ضرب به پیکر دارم نتوانم سرتو بردارم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد