
پدرش چیز زیادی که نمیخواست فرات یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد با دو انگشت همین حنجره میشد پاره چه نیازی به سهشعبهاست تا پر برسد همین که دوتایی به میدون رسیدن روی دست خورشید، یه شیرخواره دیدن لب کوچیکش خشک، حلقوم اون خشک چه راحت گلوی علی رو بریدن پدر گردنش کج، پسر گردنش کج چقد این دو از هم خجالت کشیدن طفل شش ماهه تبسم نکند پس چه کند آنکه بر مرگ زند خنده علیاصغر توست