
جز به شیر مرگ، شیرینکام نیست کیست کز من دلنوازی میکند؟ طفل طبعم عشقبازی میکند خضر راه خویش را دریافتم شیرخواری پیرپرور یافتم کودک ششماههای کز شش طرف هفت باب و چهار مامش جان به کف چارهجویان جهان، بیچارهاش انبیا را دست بر گهوارهاش خار، گل از غنچهی خندان او بحر، مشتاق لب عطشان او لالهگون از خون او، روی خدا با لب خامُش سخنگوی خدا گَرد غربت مانده بر آیینهاش یک بیابان کربلا در سینهاش سینهاش سَینای سِرُّالله بود تا خدا او را فقط یک آه بود از ولادت تا شهادت با حسین لحظه لحظه کرده عادت با حسین انتظار تیر قاتل برده بود ورنه شب از تشنهکامی مرده بود شب به کانون عطش احیا گرفت روز تیر آمد ز شیرش وا گرفت گه در آغوش رقیه در قعود گاه بر دست سکینه در سجود دامن مادر بدین سجادهاش عمهاش از سجدهاش، دلدادهاش از نمازش بس بُوَد گفت و شنود یک دو روزی نیز حتی روزه بود ماند چون تنها گرفتش روی دست گفت: تنها این برایم مانده است الله الله، کس ندیده بهر ما شانهی خورشید گردد قتلگاه از کمانی در کمین تیری رسید نه خطا گفتم که شمشیری رسید گر تو میگویی همانا تیر بود پس چرا کارش چنان شمشیر بود؟ هر که را سر قاتل از خنجر برید حرمله با تیر از او سر برید تا گلوی نازکش از هم گسیخت خون او بر صورت خورشید ریخت * * * * اوج غربته اونی که کشتیِ سعادته الان زیر بارِ خجالته وای، وای، وای حرفشم بده به دشمن واسه بچه رُو زده برا خیمه رفتن مردده وای، وای، وای چقدر تیر و بیهوا زد چقدر زینب رو صدا زد پدر دست و پاشو گم کرد پسر از بس دست و پا زد پُر درده، هی میره برمیگرده خجالت آبش کرده، براش بمیرم تُو میدون، میخواد با دست لرزون تیر و بیاره بیرون، براش بمیرم پشت خیمهها داره میره بابای کربلا علی رو پنهون کرده تُو عبا وای، وای، وای وقت مُردنه چرا نبضش آهسته میزنه داره قبر بچهش رو میکَنه وای، وای، وای علیشو تُو خاک میذاره ولی میدونه قراره که بازم نیزهدارا بیارن بیرون دوباره شیرخواره، حالا جای گهواره رُو نیزه سر میذاره، برات بمیرم بیچاره، مادری که شیر داره رفته ولی شیرخواره، برات بمیرم * * * * حسین دست غریبی به روی زانو زد برای جرعهی آبی به حرمله رُو زد بنویسید که اینگونه شده سرگشته یک قدم رفته به خیمه، دو قدم برگشته