تک و تنها میان مردمی نامرد حیران است

تک و تنها میان مردمی نامرد حیران است

[ علی کرمی ]
تک و تنها میان مردمی نامرد حیران است 
سلام از پشت بام شهر سمت شاه عطشان

خودم نامه فرستادم بیایی وای عجب دردی۲
الهی بشکند دست سفیرت کاش برگردی

اینا که نامه نوشتند واسه تو
بدجوری تو رو گرفتار می‌کنن
یه هفت هشت روز دیگه توی خیمه‌ها
با لگد بچتو بیدار می‌کنن

نمیرم تو بازار آهنگرا
چون سرو صداش کلافم می‌کنه
شمرو دیدم که داره یه گوشه‌ای 
بند چکمه‌هاشو محکم می‌کنه

خودم نامه فرستادم بیایی وای عجب دردی
الهی بشکند دست سفیرت کاش برگردی

برایت از دل این قوم یاری در نمی‌آید
دلم می‌سوزد و کاری ز دستم برنمی‌آید

عصاتو می‌شکنن سر پیری
به زیر چکمه‌های شمر میری
مجال نمیده خنجرش نفس بگیری

نفس بکش شبای آخر توئه
یه خنجر شکسته هست، که فکر حنجر توئه

ولی دلواپسم دلواپس موی سرت آقا 
چه خواهد کرد این سرنیزه‌ها با پیکرت آقا 

نوک سرنیزه با دندان تو برخورد خواهد کرد
سُمِ  مرکب تمام پیکرت را 

بیا این تن بمیرد کوله‌بارت را زمین بگذار
برای اکبر خود لااقل چندین عبا بردار

عذاب‌‌آورتر از این یک حقیقت در جهان غم نیست
رقیه صورتش نصفِ کفِ دستِ سنان هم نیست

نظرات