با استعانت از اشک عَلَی الدَّوامِ حسین
حاج محمدرضا بذریپسندیدن47
بازدید18.7K
با استعانت از اشک عَلَی الدَّوامِ حسین شروع میکنم این ماه را به نام حسین دوباره چشمهی خونین ز عرش جوشیده تمام عالمِ امکان سیاه پوشیده هزار شکر عجینیم با غمِ تو حسین رسیدهایم به ماه محرمِ تو حسین قَبای بندگیِ خویش را کفن کردیم لباس نوکریِ شاه را به تن کردیم اجازه داد خدا تا ثواب کسب کنیم سیاهیهای عزا را دوباره نصب کنیم میان سینهی ما آهِ تازه دَم شده است بساط چایی و اسپند هم عَلم شده است چقدر فرش حسینیّه جا به جا کردیم چقدر پادوییِ روضهی تو را کردیم بقای نوکری از ربَّنای فاطمه است به روضه آمدنِ ما دعایِ فاطمه است در این حسینیه تحت لَوای مولائیم به زیر سایهی چادرنماز زهرائیم خوشا به حال دو چشمی که غرقِ دریا شد کسی که گریهکُنات شد عزیزِ زهرا شد قسم به زمزم و کوثر شفاست گریهی تو برای هرچه مریضی دواست گریهی تو اسیر معصیتِ مُمتدم نکن ارباب تو را به جان رقیه رَدم نکن ارباب رکوعِ اشک شدم، گریهی نماز شدیم به جان دختر تو کربلا نیاز شدیم چه میشود که به سمتت قدم قدم برسم چه میشود که دَم اربعین حرم برسم بر سر بام گرفتار به صد شیون و آه میفرستم چه سلامی به اباعبدالله دست بر سینه شدم رو به بیابانم من تو کجای سفری حیف نمیدانم من؟ این لب پاره فقط ذکر تو گفت است زیاد من گرفتار توام کور شود ابن زیاد کوفه شهر پدرت بود ولی حالا نیست غیر بغض علی از چهرهشان پیدا نیست غم نبینی دو سه روز است فقط غم دیدم ظهر در دور و برم حرمله را هم دیدم کاش جای تو با مسلم تو بد بشوند اسبها جای تو از روی تنم رد بشوند کاش تا گودی گودال به زورم ببرند سر من را ببُرند و به تنورم ببرند کاش پیراهن من غارت دشمن باشد خیزران جای لبت روی لب من باشد دور تا دور منِ زار غریبه باشد از محبین تو یک ام حبیبه باشد نیست جای گذر از کوچه و معبر اصلا زن و بچه طرف کوفه نیاور اصلا کاش در کوفه حمیده بشود قربانی دلواپسم که جان بدهی زیر آفتاب گرمای رملها بشود متّکای تو دلواپسم برای النگوی دخترت کوفه به مسلمت حسین وفا نکرده اسیر کوفیا نشی خدانکرده نیا به کوفه من دلشکستم از این شهر بدسرشت ای کاش مسلمت برات نامه نمینوشت کوفه اگه نیای ممنونتم حسین دلواپس اون حنجر و دندونتم حسین خیلی میترسم که مادرت حسین عزا بگیره از غم سرت حسین اونایی که سر منو به دار کشیدند برای زینب نقشهی بازار کشیدند نیا به کوفه وقتی تو رو توی گودال میبرند از پای دخترای تو خلخال میبرند رقیه رو توی انظار میبرند سکینه رو به مجلس اغیار میبرند میترسم من از اسارت رباب ناموستو کجا؟ بزم می و شراب؟