نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تک و تنها میان مردمی نامرد حیرانم سلام از پشت بام شهر سمت شاه عطشانم خودم نامه فرستادم بیایی وای عجب دردی الهی بشکند دست سفیرت کاش برگردی برایت از دل این قوم یاری درنمیآید دلم میسوزد و کاری زِ دستم برنمیآید حریم حُرمتم را این حرامیها لگد کردند ببین با مسلِم تو نامسلمانان چه بد کردند میان کوچه جسمم میشود بازیچهی طفلان تن من از قناره میشود برعکس آویزان ولی دلواپسم، دلواپس بال و پَرت آقا چه خواهی کرد این سرنیزهها با پیکرت آقا به دست بیوضوها میرسد آیات قرآنم به دندانم که سنگی خورد گفتم آه دندانت چه بغضی کوفه دارد در دلش از نام بابایت تنور کینهها گرم است ای وای از علیهایت بیا این تن بمیرد کولهبارت را زمین بگذار یا برای اکبر خود لااقل چندین عبا بردار بیا مخفی کن از چشم زمستانها بهارت را سهشعبه زیر سر دارد گلوی شیرخوارهت را خودم دیدم قمار گرزها را بر سر یارت علمدارت، علمدارت، علمدارت، علمدارت عذابآورتر از این یک حقیقیت در جهان غم نیست رقیّه صورتش نصف کف دست سنان هم نیست نیاور بین کوفه خواهرت آزار میبیند زبانم لال کوچه جای خود بازار میبیند
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد