
و خواستی كمی ز كار عشق سر در آوری و از نهال قامت خودت ثمر در آوری امانتی به مادر تو داده بود مجتبی سپرده است نامه را دم سفر در آوری همین كه از عموی خود گرفتی اذن رزم را نمانده بود اندكی ز شوق پر در آوری سر نترس داری و پدر بزرگ تو علیست عجیب نیست از تنت زره اگر در آوری نداشت قلعه كربلا وگرنه كه برای تو نداشت كار تا زچارچوب در، درآوری رجز بخوان و خاندان خویش را به رخ بكش كه كفر این سپاه كفر بیشتر درآوری به چرخ تیغ خود به روی خاك دشت سر بریز بزن كه از حرامزاده ها پدر درآوری نشد حریف تو كسی و میكنند دوره ات خدا كند كه جان سالم از خطر درآوری ز اسب سرنگون شدی به شوق جرعه ای عسل چگونه از میان خاك ها شِكَر درآوری هنوز زنده بودی و به پیكر تو تاختند تو لخته لخته از دهان خود گوهر درآوری سَبك نمی شود مصیبت تو با دو قطره اشك تو گریه ی حسین نه، از او جگر درآوری