
خوب است كه عاشق قرنی داشته باشد در دست عقیق یمنی داشته باشد گر میل به قربان شدنی داشته باشد بد نیست كه معشوق لَنی داشته باشد این جذبه ی عشق است كه می خواندمت اینجا ورنه پی چشمم نمی آوردمت اینجا تو فرق نداری به خدا با پسر خویش این گونه عمو را مكشان پشت سر خویش خوب است نقابی بزنی بر قمر خویش تا قوم زمینت نزند با نظر خویش آخر تو شبیه حسنی حِرز بیانداز تو یوسف زهرای منی حِرز بیانداز از روی چون ماه تو وامانده دهانش زلف تو پریشان شد و دادند تكانش حق دارد عمو این همه باشد نگرانش این ازرق شامی و تمامی پسرانش كوچك تر از آنند به جنگ تو بیایند گر جنگ بیایند به چنگ تو بیایند زنها چقدر موی پریشان تو كردند از بسكه دعا بر تو و بر جان تو كردند وقتی كه نظر بر قد طوفان تو كردند وقتی كه نگه بر تو و میدان تو كردند گفتند نبردش چه نبردی است ماشاء الله این طفل حسن زاده چه مردی است ماشاء الله بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد بانگ جرس افتاد، به رویت فرس افتاد از هر طرفی بال و پرت در قفس افتاد سینه ت كه صدا كرد عمو از نفس افتاد فرمود چه سخت است تماشای تو قاسم مُردم ز تماشای تقلای تو قاسم میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت كرد آیینه ی جنگیدن مرد جملت كرد آنقدر عسل گفتی و مثل عسلت كرد با زحمت بسیار عمویت بغلت كرد از بسكه عدو سنگ به ظرف عسلت زد اندام تو در بین عسل ریخت كش آمد دور و برت آنقدر شلوغ است كه جا نیست خوبی ضریح تو به این است جدا نیست بر گیسوی تو خون حسین است حنا نیست نه بردن این پیكر تو كار عبا نیست باید كه كفن پوش بلندت بنمایم آغوش به آغوش بلندت بنمایم یك لحظه تو پاشو بنشین جان برادر آخر چه كنم ماه جبین، جان برادر تا پا مكشی روی زمین جان برادر از كاكل تو مانده همین جان برادر جسم تو زمین است عمو میرود از دست تو میروی از دست عمو میرود از دست