
شد معراجِ من سیهچالم با بلا همدم است اقبالم گریه بر حال من کند زندان گریهدار است بس که احوالم دخترم حسرت بغل دارد نذر معصومه اشک دَه سالم خلوتی خواستم خدا هم داد غل و زنجیر شاهد حالم پیکرم با زمین یکی شده است در عبایم شبیه تمسالم وقت معراج هر شبم سِندی بیهوا پا گذاشت بر بالم از عبای لگد شده پیداست وارث چادری لگدمالم بعد بیحرمتی به مادرِ ما آه خاک بر سر عالم! تنگیِ جا و دست و پا زدنم حرف دارد اگرچه مینالم من گرفتار یک نفر شدهام فکر کربوبلا و گودالم پاره گشته لباس من اما دست قاتل نخورده بر شالم نگران بود جدّ ما که گفت پاشو از سینه پیش اطفالم زنده زنده که غارتم کردید نگرانم به فکر خلخالم