نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شده معراج من سیه چالم با بلا همدم است اقبالم گریه بر حال من کند زندان گریه دار است بسکه احوالم دخترم حسرت بغل دارد نذر معصومه اشک ده سالم خلوتی خواستم خداهم داد قفل و زنجیر شاهدِ حالم پیکرم با زمین یکی شده است در ابایم شبیه تمثالم وقت معراج هر شبم سِندی بی هوا پا گذاشت بر بالم از ابای لگد شده پیداست وارثِ چادری لگد مالم تنگی جا و دست و پا زدنم حرف دارد اگر که مینالم من گرفتار یک نفر شدهام اما فکر کرببلا و گودالم پاره گشته لباس من اما دست قاتل نخورده بر شالم نگران بود جد ما که گفت پاشو از سینه پیش اطفالم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد