نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

اُفتاده است روی زمین درد میکشد پایش شکسته زیر فشار شکنجهها با تازیانه روزه خود وا میکند مردی که مانده بین حصار شکنجهها کُنج سیاهچال به این فکر میکند معصومهام میان مدینه چه میکند دارد مدام پهلوی او تیر میکِشد از بَس که یاد فاطمه و کوچه میکند لحظه به لحظه چهرهی او زرد میشود چشمش به زیر بارِ بلا تیر میکِشد با دستهای بستهی خود روی خاکها تصویر یک جراحت زنجیر میکِشد اینجا اگر چه حرمت او را شکستهاند اما چه خوب شد که کنارش کسی نبود
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد