نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

آخرین خط را روی دیوار زندانت بکِش آه، اگر ماندهست از دست نگهبانت بکِش آی زندانی برایت نامه داده دخترم قبل خواندن بو کن و آن را به چشمانت بکِش چهاردهسال است این دیوارها بیروزنهست دست از دیدار خوشید خراسانت را بکِش زحمت آسایش شیعه همیشه با شماست حبس را هم جای یاران فراوانت بکِش در غُل و زنجیر هم تسخیر کردن کار توست پس زن بدکاره را در بند ایمانت بکِش حد ندارد ساحت بابُالحوائج بودنت لااقل دست ثلاثه را ز دامانت بکِش آن ظرف آب این سو، تو آن سو، دست و پایت بستهاند سعی کن خود را به روی خاک زندانت بکِش وقت افطار است، سِندی سفره را انداخته مُشتهای این یهودی را به دندانت بکِش استخوان کم میشود از شدت ساییدگی کمتر این زنجیر را از ساقهی جانت بکِش بوسهای زیر گلویت داشتی، حرفی نبود تو به بران است، آرام از گریبانت بکِش فکر دفنت را نکن، چندین کفن میآورند آهِ آخر را برای جدِّ عریانت بکِش
هنوز نظری ثبت نشده